فاطمه جانفاطمه جان، تا این لحظه: 17 سال و 18 روز سن داره
آيلا جانآيلا جان، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آیلین جونمآیلین جونم، تا این لحظه: 8 سال و 21 روز سن داره
یاسین جانیاسین جان، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره
ترلان گلمترلان گلم، تا این لحظه: 7 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره
وبلاگ جانوبلاگ جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

من و فرشته هام...

🌸 خوش آمدید! من مامان فاطمه و آیلا هستم. این وبلاگ جایی است پر از خنده، عشق و لحظات شیرین زندگی ما با دخترانمان. 💖

وقتی میگن امام رضا طلبید یعنی این 😇...

خاله ریزه از اولی که بخاطر مریضی مامان اومده بود میگفت خیلی دوست دارم حال مامان که خوب شد یه مسافرت کوتاه برم مشهد و برگردم... سال قبل هم که اومده بود فرصت نشد بره چون کل سفرش 3 هفته بود و باید بر میگشت. امسال هم مریضی مامان طولانی شد و بعد هم جراحی و دوران نقاهت و شرایط جور نمیشد .. خاله هم با همه وجود مواظب مامان بود و میگفت حالا ببینم چی میشه و میتونم یا نه ... بلیط برگشت خاله 13 اردیبهشت بود. حال مامان که به لطف خدا بهتر شد و عملش موفقیت آمیز، خاله بخاطر کارهای اداری و مالی خودش که مونده بود و از اون ور هم با شرایط پیش آمده تو کشور و احتمال جنگ بین ایران و اسرائیل که ممکن بود پروازها لغو بشن ...
30 فروردين 1403

عمل مامان

بالاخره مامان بعد از 33 روز بستری شدن تو بیمارستان نمازی روز پنجشنبه 16 فروردین ساعت 8:30 صبح توسط دکتر صالحی پور که از متخصصان معروف جراحی کلیه هستن عمل شدن. خدا را شکر عمل خوب بود و روز سوم بعد عمل یعنی روز شنبه 18 فروردین هم به توصیه پزشکشون ترخیص شدن. چون گفتن ممکنه عفونت بگیره و محیط بیمارستان آلوده هست و خونه بهتره.  در مورد روز عمل هم مثل اینکه دایی مهدی روز چهارشنبه 17 ام همراه مامان بوده تو بیمارستان، که پرستار در یک عملیات غافلگیرانه برگه رضایت عمل مامان برای یکشنبه یعنی سه روز بعدش رو داده بود به مهدی. آخر شب که محسن با مهدی تعویض شیفت کرده بود و دکتر نوروزی هم رفته بود به مامان سر بزنه، به محسن گفتن که فردا...
26 فروردين 1403

بیماری مامان ..ادامه...

روزهای سخت، ایمانِ آرام: تجربه‌ی بیماری مادرم چند روز بیشتر از ترخیص مامان از بیمارستان مسلمین نگذشته بود که دوباره حالش بد شد... تب و لرزهای شدید، بی‌حالی، و دردی عمیق در کمر و پهلو که انگار از جانش می‌جوشید. این‌بار، پیش دکتر داورپناه رفتیم. بعد از معاینه، با لحنی آرام ولی جدی گفت: «باید فوراً بستری بشن... این‌بار در بیمارستان نمازی، چون درمانش طولانیه و باید کامل انجام بشه.»  دکتر توضیح داد که روند درمان عفونت حداقل یک ماه زمان می‌برد و دستور سونوگرافی و بن‌اسکن جدید داد. نتیجه‌ی سونو اما غافلگیرکننده بود؛ توده‌ای ب...
14 فروردين 1403

دلنوشته...

متنی به قلم پسر دایی به دستم رسید که بارها با چشمانی اشکبار خوندم و تصمیم گرفتم کپی کنم اینجا (البته با کمی تلخیص و ویرایش) تا بمونه به یادگار از این روزهای پر از درد و رنج و انتظار..... شاید این متن فقط گوشه ی کوچکی باشه از زندگی پر از سختی و یتیمی مادرم و خواهر و برادرهایش که آثارش و تلخی گزنده اش تا همین الان هم ادامه داره😔...(توضیح اینکه بصورت اتفاقی یا همان که پسر دایی گفته تقدیر؛ حکمت و یا عشق مامان و دایی چند روزی هست که در یک بخش و یونیت، دو تخت کنار هم بستری هستند). به نام خدا جمعه ۳ فروردین ۱۴۰۳ بیمارستان نمازی شیراز . یونیت .... ساعت دوازده و شش دقیقه پدرم زیر ماسک اکسیژن و چشمهایش گاهی روی هم و گاهی باز می کند ... حرفی ن...
8 فروردين 1403
1